دریا را مجسم کنید که موجهای ریز آن خود را می کشانند روی ماسه های ساحل . پنگوئن ها را حتمن می بینید که دور هم جمع شده اند و آن طرف میرزا حسن و شکارچی های پنگوئن با اسلحه مانده اند . صدای شلیکی در هوا می پیچد و گلوله اش را دنبال می کنید که می خورد به یک پنگوئن و می افتد . بقیه تکان نمی خورند و باز شلیک و باز هم یک پنگوئن دیگرجسد می شود
واگویه های بهرام سلاحورزی از سر دلتنگی
امدم بهرام و خواندم نامه ات را از سر دلتنگی..........و چه بگوییم.هیچ ،و دوباره می خوانمش و این بار تنها نمی خوانمش.
سلام به اکبریان نازنین ! آمدم سری بزنم و کمی تا قسمتی غم دل از یاد برم با نوشته هایت که ... که کامنت ها را دیدم این را از سر دلتنگی برایت نوشتم اگر مناسب است از آن استفاده کن اگر هم ...
با ارادت سلاحورزی
درویش سلام !
گفتم سری بزنم و با دیدن زیبا نوشته هایت غم دل سبک کنم . کامنت ها ی آخرت را که دیدم خنده ام گرفت . یاد ترانه حمو.مک مورچه داره ی گوگوش افتادم و جاهایی که با ان بغض کرده ام و گه گا ه هم نم اشکی.
چشم هاي شاعر اين شعر غمگين است،از اولش هم غمگين بود.خنده هاي مسعودي شاعر گولم نمي زند.چشم هاي درشت هميشه آدم را لو مي دهد.چشم هاي درشت غم ها را خوب نشان مي دهند....و چشم هاي مسعودي درشت است.ساده است و درويش مسلك و اگر اين نبود تاب نمي آورد با اينهمه درد.از پله ها كه بالا مي آييد ،مي بينمش،پير شده است پدر نمايش خرم آباد.وقتي كه سلامش مي كنم با نفس تنگي جواب مي دهد و دستش قلبش را مالش مي دهد .قلب شاعر ناراحت است اين را قرص هاي قرمز توي جيش مي گوييد.ببخش نصرت ببخش اين زمانه شاعر كش را ...وقتي سيب سرخ بالاي رف فراموش شده باشد بايد چه انتظاري داشت؟غم نان داري شاعر اما غم نام نداري ..هنوز هم بعد از شصت سال سن خانه نداري كه.....
...........................
هنوز هم خانه و كاشانه اي نداري كه سر پناه دلتنگي هايت باشد.شعرهايت را در به دري نوشتي ،شعر هايت را به سامان رساندي و پيرمرد خودت به سامان نرسيده اي ...
آخر بازی
شب جمعه ، امشب را در محضر درویشان قادریه بودیم .در خانقاه ایشان ، در سنندج ، یک ساعتی ، چیزی بیشتر از یک ساعت . آغاز تا اینجا رقص کهنه صوفیان. گفتند در سنندج دو تیره درویش هست . نقشبندیه و قادریه .
گفتند نقشبندیه از دولتمندانند و قادریه از مستمندان . نقشبندان را نتوانستیم ببینم ، و طبعن در جمع ایشان که قادریه بودند ، کسی را که به زرق و برق آراسته باشد ندیدم .
ده – بیست نفری بودند . پیرترین هایشان دو – سه تن روستایی . و جوان ترینشان پسرکی به سن شانزده – هفده .
همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خودم-صادق هدایت
تلفن زنگ می زند، پکر هستی به سیگار تلخت پک می زنی، یادت می افتد که یک شب که برف می آمد داشتی موهایت را روغن می زدی یکی از دوستانت را می گویم آمد تو، یکی از سیگارهایت را آتش زد و بعد سرفه کرد و گفت: این سیگارها عینهو زهر مار می ماند .تلخ است. و تو در ذهنت گفتی زندگی هر کسی هر چقدر، تلخ باشد. سیگارش تلخ تر است.
مشتي خاطره به نام انسان
تقديم به كرم رضا تاج مهر با بغض هاي مشترك
من خاطرات مردي هستم كه جنازه اش حلق آويز شد به درختي كه همه را مي ترساند، درختي عجيب با شاخه هاي زياد و استخواني و بدون برگ، پيچ خورده بود و از ميان رسوب بالا آمده و پل شناور را زير شكم خود جا داده بود. پائيز و بهار نداشت و هيچ كس برگي روي آن را نديده بود. جز شبها كه ماه در انبوه شاخه هايش گير مي كند و ياگردن من كه حلق آويز شده است به درخت و با پيچ طناب تكان مي خورد. من سرگذشت همان جسم هستم. كه گره را محكم كرده بود به گردن رو به پل، با اسلحه و بعد دو چشم سبز سبز، پيچيده در مه و در لانه سر زني به نام طوبا جا كرده بود روبه من...
وقتی ما
کودکان افریقایی ایران از موسا نان
می خاستیم
و او عصایش را پرت می کرد
و
نان نمی شد
اين چيه پشت پنجره
بس كن تو رو خدا يحيا، كلاغه مشخصه، كلاغه روي شاخه درخت....
فرقي نميكند به ليلا نگاه كنم. يا به اين درخت،مهم اين است كه اين درخت با شاخههاي لختش شباهتي دارد با ليلا كه ميدانم هست و كشف نشده است. شايد درخت ريشه دارد ولي ليلا بي ريشه است، يعني جايي ريشه داشته و بعد بزرگ شده، سينههايش ورآمده. موهايش بلند شده و ريخته روي پوست سفيد كتفش و چشمانش از بس كه خيرهشده .... به ..... به ...... حالا بگذار توضيح بدهم. وقتي من ميروم سبزي بخرم، ميرزا سبزي ميفروشد و من هم ميخرم، يعني مادرم نوشته توي يك كاغذ و ميرزا ميخاند ....
داستان كلمه به كلمه تقديم مي شود به رحيم و حامد احمدي
كفش هاي مردي كه سيب را ترك كرد
در زندگي منظم و منطقي وعقل گرا، حتمن راوي هايي به درد مي خورند كه عاقل باشند. من به عنوان راوي، كفش هايم را به هم گره مي زنم و مي اندازم دور گردنم كه خودم را از جرگه ي راوي هاي منظم بيرون بياورم و ديگر كسي انگ عقل گرايي به من نزند. اين كوچه ها را خوب مي شناسم بعد از آنكه جنازه ي تكيده ي ياسر را پيش آب روي حمام آن زن چشم سبز پيدا كردم. جنازه به پشت افتاده...
به نام آنکه زیبا بود
اگر این نامه را برایت نمی نوشتم شاید .... بگذریم ، برای تو که گفتی برایم بنویس و نوشتم از طرف راوی که دوستت دارد یا دوستت داشت .
خرم آباد ، شهر من است بانو ، با معماری مریض ، شبیه خانه های بوف و کور . خانه های به سبک گوتیک فقر ، کوچه های تنگ و مارپیچ و آدم هایی سرگردان در عبور و مرور ، بانو اگر فرشته شوی و از بالای خرم آباد بگذری ، فقط دامنت گیر می کند به قلعه باستانی مان ( یادگار دوران شکوه گذشته شهر ) و راحت می گذری از بالای آسمان کبود شهرم . آن خانه های زیر پایت مخروبه نیستند ، اشتباه نکن زلزله ای در کار نیست ، اينجا آدم زندگی می کند و آن رود اصلن ماهی ندارد که شهر را دوشقه کرده است . اینها خانه اند ، خانه های کوتاه و عقب مانده که ریخته اند و مثل کنه چسبیده اند به گرده ی زمین و تنها آپارتمانهای سازمانی و بانکها با شیشه های رفلکس قد راست کرده اند . خانه ها طوری دور بانکهای را گرفته اند انگار طلبی درکار باشد یا نگهبان بانکها هستند . بانو الان یادم افتاد سلام . خدا بزرگ است ، خودت گفتی و زیر سایه آن خدا بود که دست هم را می فشردیم و خونی که در رگهایت می دوید را احساس می کردم ، اما زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت و شهر جادو شد و خدا فراموشمان کرد ، وقتی اسطوره دیگر در حال خدا شدن بود و سایه انداخت بالای آسمان شهرم . اسطوره ای به نام نان . پرسیده بودی چرا جای خالی سلوچ را مدام می خانم ، نامه ات رسید و آن گل های یاس پرپرشده ، برای این می خانم که سرشت شهرم آنجاست ، دولت آبادی ، مرگان را از خرم آباد دزدیده و جاودانه کرده است.عباس را ،آبروا را ، هاجر را و سلوچ را که گذاشت و رفت پی نان ، آنجایی هم که زندگی می کنی صبح زود برو میدان های شهرت را نگاه کن که چند سلوچ از خرم آباد پی نان گریخته اند آن جا ، بانو قربان ابروهایت و گرمای بدنت وقتی بغلم می کنی و می فهمانی . بعضی وقتها آدم می تواند احساس داشته باشد و یا احساسش را به یاد بیاورد .
نان گریخته است و مردم هم گریخته اند ، اینجا شهر ارواح است ، پناه بر خدایی که باید باشد ، بزرگ و بی همتا . نان گریخته است و در نبودش بود که اسطوره شد ، شنیده ام در پای اساطیر باید قربانی داد کم نداده ایم کسانی که فقر آنها را ذبح شرعی کرد ، اگر جنازه هایی که فقر آنها را ذبح شرعی کرده است اینجا روهم بریزی اهرام ثلاثه ای مصر را تشکیل می دهی . اهرامی که خشت خشت آن را مردمی تشکیل می دهند که ازسوء تغذیه مرده اند ، وحشت نکن بانو ، الان که نامه را می خانی می دانم شب است. پس دلسترت را بعد از شام بخور ، تا دلسترت را نرم نرم می ریزی در گلویت و با موهایت مثل گذشته حتمن بازی می کنی و نامه من را هم بین آن همه نامه برداشته اي و می خانی . یک خاطره برایت تعریف می کنم پسر مش زهرا خود کشی کرد . ظهر که از مدرسه می آید تن به خود کشی می دهد با قرص و کاغذی بالای سر گذاشته که زهرا مادرم قرار بود که قرمه سبزی درست کند با گوشت زیاد و ظهر درست نکرد ...و مرد ... همین ، مادرش خجالت می کشید ، یا بهتر بگوییم مادری خجالت می کشد ، پناه بر خدایی که باید باشد امیدم را از دست ندهم. پسر زهرا هيچ شباهتی به برادرت ندارد بانو ، با آن همه عروسک گنده دور و برش ،گاوهای پلاستیکی ، و عروسک های سخنگو و آن میمونی که بالای سرش شبها ، خیلی ناز ، لالایی می گوید پسر زهرا سیاه بود و لاغر ، اینقدر لاغر که هشت ضربه کلنگ کافی بود برای دفع جنازه ، راستی رژیم لاغري ات را بانو تا کجا پیش برده ای ، خنده ام می گیرد از کار خدا و آن همه فرشته های کودن ، خدا و آن همه فرشته در مورد تو و تقدیر خانه تو ، اینقدر وقت گذاشته اند که به من و شهرم و خانه های شهرم نرسند ، زيبايي ات سالهاست که گرفتارم کرده است ، اما وقتی پسر مش زهرا مرد و خیره شد به من سر گور پسرش و گریه نمی کرد و در یک بهت مانده بود مثل اینکه این جمله را بگوید تقصیر کیست ، شرمند ه بود ، بانو ، مادری شرمنده شده است در شهر من - خرم آباد . دیگر بالا می آورم از نگاه های عاشقانه ات ، خودت هم می دانی که بیشتر از من دوستم داری ، چه دلیلی دارد ، از بین 30 و 40 نامه ، فقط نامه من را می خانی ، اينجا فقر چنگال اش را در حناق همه فرو کرده است ، زاهدانه ترین عمل برای بدست آوردن نان ، تن دادن به تن فروشی است . حد اعلای عرفان است . برای راضی کردن اسطوره زمان ، نان.
اتاقت پنجره دارد بانو ، که امشب هم مثل هر شب ، شیشه سبز دلسترت را محکم می کوبانی پایین که بخورد به سنگ فرش پیاده رو ... چه شباهتی بانو ، اینجا هم چیزهای از پنحره و پشت بامها و پل ها ، خودشان را پرت می دهند پایین اما شیشه دلستر نیستند ، خاهران من هم حق دارند ، عاشق بشوند و ناز کنند و نامه هایی را بدون اجازه من بخانند و اما بوی رفاه ناچیز و بوی نان تازه ، می کشاندشان به دالانهای تاریک و نمور که پراز سمورهایی است که با یک اشتباه ژنتیکی شکل انسان گرفته اند .
و در فقدان انسان رشد کرده اند... و ... شاید... دوستت دارم. ولی خسته ام. اینجا نیا ، به نبودت عادت می کنم از آقای آلبر کامو هم دلخورم بانو ، اگر زنده است ، بهش بگو ، که درست است که نان همه دهانها را باز می کند اما به چه قیمتی ، امیدوارم اگر کتابی می خری از سر کلاس نباشد ، بخانی که دوباره ضایع ات نکنم ، سر بحث در مورد آلبر کامو برایت کاغذ می نویسم .
یا حق ...